د لتنگي هاي دوربين

به نام خالق زيبايي ها

د لتنگي هاي دوربين

بعد از مدت ها به زيرزمين رفتم .ازوقتي مادر خدابيامرزم رفته بود دل ودماغ هيچ كاري را نداشتم.به خرت وپرت هاي زيرزمين علاقه ي زيادي داشتم. دنبال چيز تازه اي بودم.مشغول زيرورو كردن وسايل زيرزمين  بودم چشمم به يك چفيه افتاد كه  چيزي مثل كتاب را با دقت داخل آن بسته بندي كرده بودند.چشمانم ا ز كنجكاوي دو دو مي زد .باعجله چفيه را برداشتم به گوشه ي خلوت زيرزمين رفتم .چفيه را باز كردم يك آلبوم بود . كه درصفحه ي اول آن باخط زيبا نوشته بود ياد وخاطره ي شهيد اي  خرمشهر گرامي باد.پيش خودم گفتم يعني پدر من هم مي تواند يكي ازرزمنده هاي زمان جنگ باشد .اما نه پدر من يك نابينا است .واگر اين چنين بود حتما به من مي گفت:من هميشه از اينكه به دوستانم بخواهم بگويم پدرم نمي تواند جايي را ببيند خجالت مي كشم ..پدرم كه هميشه مهر سكوت برلب مي زند.وقتي هم كه چيزي مي پرسم بغض مي كند.وجوابم را نمي دهد سرگرم اين افكاربودم وآلبوم را ورق مي زدم عكس هايي كه خيلي حرفه اي گرفته شده بودند.بافكراينكه پدرم هم يكي از اين رزمنده هاست با دقت هر چه تمام تر عكس ها را نگاه مي كردم .امانه حتي يك عكس هم از پدرم در بين اين همه چهره هاي خندان نبود .از نوجواناني همسن خودم تا پيرمرد هاي خوش رويي كه تمام موها ومحاسن آنها سفيد سفيد بود.ولي نااميد شدم وعكس آخر را نگاه مي كردم چشمم به چهره اي آشنا افتاد.درست شناخته بودم .عكس دبير ادبيات مدرسه مان بود.اوحالا يك جانباز شيميايي است.تصميم گرفتم آلبوم را به مدرسه ببرم وبه دبير ادبيات بدهم تا عكسش را ببيند  صبح آن روز به مدرسه رفتم زنگ آخر ادبيات داشتيم درس كه تمام شد آ لبوم را برداشتم وكنار آقاي كريمي رفتم .گفتم:آقا...آقا...اجازه كارتون داشتم وآ لبوم را به دست آقاي كريمي دادم.آقاي كريمي       آ لبوم را گرفت صفحه ي اول آن را باز كرد .همين كه خواستم چيزي بگويم .اشك در چشمانش حلقه زد .همه ي بچه هاي كلاس ما را نگاه مي كردند.آقاي كريمي رو به من كردو گفت:عباس جان اين آلبوم سيد كاظم است  آن را از كجا آوردي؟گفتم آفا شما سيد كاظم را مي شناسيد؟گفت مگر مي شود كسي به جبهه رفته باشد وسيد كاظم عكاس را نشناسد.گفتم :آقا...آقا...اجازه سيد كاظم پدر من است.وبا جرات  تمام گفتم او نابينا است.آقاي كريمي مرا بغل كرد وهردو زديم زير گريه، گريه ي آقاي كريمي از شوق بود وگريه ي من از خجالت  خجا لت از اينكه چه فكر هايي درباره ي پدرم مي كردم و چي شد .كه زنگ مدرسه به صدا در آمد.آقاي كريمي دست مرا گرفت وبا من به خانه ي مان آمد .وقتي در را باز كردم وداخل خانه شديم آقاي كريمي  به طرف پدرم رفت وباصداي بلند گفت:سيد كاظم عكاس سلام ...دوربينت كو؟يكدفعه پدرم باصداي بلند زد زير گريه گفت:حاج محسن  خودتي تو كجا؟اينجا كجا؟ زدند زير گريه ، بعد آنها ساعت ها با هم صحبت كردند ومن فقط نگاه مي كردم.كه پدرم مرا صدا زد.عباس جان نزديك ما بيا.جلوتر رفتم يك كليد از زير بالشتش به من داد وگفت برو كشوي سوم كمد را باز كن وصندوقچه ي داخل آن را بياور با عجله رفتم در كمد را باز كردم چشمم به يك صندوقچه ي خاتم كاري با زمينه ي قهوهاي رنگ افتاد.آن را برداشتم وپيش پدرم بردم .پدرم صندوقچه را لمس كرد يك كليد كوچك از گوشه ي درب آن بيرون آورد .آن را باز كرد وبه من گفت عباس جان اين صندوقچه مال تو داخلش را نگاه كردم يك پلاك  انگشتري عقيق  ويك دوربين عكاسي قديمي كه داشت به من نگاه مي كرد .درهمان حال فكر كردم كه چقدر اين دوربين دلتنگ است.ديگر متوجه ي همه چيز شدم.به پدرم گفتم چرا تا الان چيزي به من نگفته وقضيه ي اين آلبوم چيست؟پدرم گفت :دوست داشتم كه بزرگتر شوي وخودت متوجه همه چيز بشوي.كه يك دفعه آقاي كريمي گفت:واما اين آلبوم ...پدرت هر وقت از هر رزمنده اي عكسي مي گرفت.سعي مي كرد عكس ها به صورت جفت باشند .يكي را به رزمنده ي بسيجي مي داد وبقيه ي عكس ها را پشت نويسي مي كرد .تا اين گنجينه باشد در دستان تو .گنجينه اي باشد كه نخل هاي بي سر خرمشهر فراموش نشوند.

گنجينه اي باشد تا سيد كاظم ها فراموش نشوند.

بتول كريم زاده مربي ادبي مركز فرهنگي هنري سورشجان

بچه قورباغه و کرم

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را
نمی خواهم...
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی».
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی».
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را
نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
 ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
 کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
 بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
 «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ»
 کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
 یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه
زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
 بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
 پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
 ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
    و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
...نمی داند که کجا رفته.

 جی آنه ویلیس

پشتش سنگين بود وجاده هاي دنيا طولاني

مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي ‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بودند.

لاک پشت تقديرش را دوست نمي ‌داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد. پرنده اي در آسمان پر زد، سبك بال... ؛

لاک پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدالت نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم. هيچ گاه. و در لاك‌ سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي.

خدا لاک پشت‌ را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُره‌اي كوچك بود.

و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد... هيچ كس نمي رسد. چرا؟

چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا.

خدا لاک پشت را بر زمين گذاشت.

ديگر نه بارش سنگين بود و نه راه ها چندان دور. لاک پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛ و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.

تازه وارد

 

سلام گرم و صمیمی از دل بی برف زمستان

اندک اندک سال به پایان خود نزدیک می شود و حالا که ما باید به واژه تکانی مشغول شویم به واژه نگاری مشغول  شده ایم  چون کار تازه ای را آغاز کرده ایم بخش ادبی وبلاگ  را راه اندازی کرده ایم و برای من در این دنیای مجازی پنجره ای باز شده است و این بهانه ی خوبی ست که ما همیشه باشیم .

  یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره ها

سرشار می کنــــــــــــــد

و می شود از آن جـــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کـرد

یک پنجره برای من کافی ــســـت