نقد کتاب لالو
معرفی شخصیت نویسنده : یوسف قوجق
پدری دارم بسیار زحمت کش به نام بیرام محمد و مادری خانه دار و پر از مهر و عاطفه دارم به نام ارازتاج. من مثل بسیاری از روستائیان ترکمن دقیقاً نمی دانم چه ساعتی و در چه روزی به دنیا آمده ام. اما در شناسنامه ام نوشته اند که در تاریح یکم خرداد 1347 هجری شمسی در روستای اوخلی بالا از توابع رامیان (گنبد کاووس) متولد شده ام. تا کلاس سوم ابتدایی در دبستان همان روستا درس خواندم و بعد از اینکه مجبور به کوچ شدیم و به گنبد آمدیم ، دو کلاس آخر ابتدایی را در دبستان جعفربای خواندم. سه سال دوره راهنمایی را نیز در مدرسه ناصرخسرو خواندم و بعد در سال 1365 از دبیرستان دکتر علی شریعتی شهرستان گنبد در رشته اقتصاد اجتماعی فارغ التحصیل و در مهر ماه همان سال در دانشگاه علامه طباطبایی تهران در رشته زبان و ادبیات فارسی پذیرفته شدم اينها گفته هاي آقاي يوسف قوجق است كه در مورد خودش نوشته است داستان نويسي را از سال 1365آغاز كرد
بعضی از آثار نویسنده
كجاوه 1371،رمان نبرد در قلعه گوگ تپه 1376پرنده ها دوباره اوج مي گيرند 1377 ، هديه ام آشيانه ي كبوتر است1373دنياي زيباي بچه ها ،1376،بادبادك ها در شهر1380 چوبدست 1388،اسب پرنده1389
نوزده افسانه از آسياي ميانه،و...
مركز سورشجان با كليه ي همكاران اعم از فرهنگي هنري و ادبي در جلسه ي اول نقد كتاب لالو ابتدا با زندگي نامه ي اين نويسنده آشنا شدند و بعد هم با توجه به اينكه خوانش اثر لالوقبلا انجام شده بودبه خلاصه نويسي كتاب پرداختيم و هر كدام خلاصه اي از كتاب نوشتیم.
خلاصه كتاب لالو
داستان پسري به نام لالوست كه پدر و مادرش را در بدو تولد از دست مي دهدبه همين دليل مردم دهكده چون افرادي خرافاتي بودند او را نحس مي دانستند مادر بزرگ او را بزرگ مي كندو چون لال است او را لالو صدا مي كردند همنشين او سنجاقك ها و شاپرك ها مي شوند و به صداي چكاوك ها خومي كندتا اين كه با عاشيق آيدين كه كمانچه خوب مي نواخت ومردم او را هم نحس مي دانستند آشنا مي شود بدون اينكه بداند او پدر بزرگش است از او كمانچه نواختن را مي آموزدبعد از مرگ او كمانچه زدن را تمرين مي كندروزي كه دارد براي زدن كمانچه به غار برود متوجه گروه دزدان مي شود شروع به نواختن كمانچه ميكند مردم فكر ميكند روح عاشيق آيدين است و بايد بروند از آن معذرت خواهي كنند متوجه گروه دزدان مي شوند و آنها را تحويل امنيه ها مي دهند و فكر مي كنند روح پيرمرد آنها را نجات داده است.
(نمایی از کانون سورشجان)